چون سرآمد زمان جوانی
ای بسا آرزوها که مردند
لاله رویان بنا مهربانی
مهر دیرینه از دل ستردند
شد جوانی، وزان شور مستی
جز فسوس و دریغی ندارم
تا ببرم ز دل بیخ هستی
ای دریغا که تیغی ندارم
آرزو پایدار از امید است
ای دریغا که نومید ماندم
چون امید از دلم رخت بر بست
آرزو را هم از خویش راندم
گرچه جز غم نشد حاصل ما
زان همه شور و حالی که بگذشت
بعد از این کار ما و دل ما
نیست غیر از خیالی که بگذشت
چون کنم یاد ایام پاییز
آرزویم پر و بال گیرد
زآنهمه خاطرات دل انگیز
خاطرم شور و دل حال گیرد
شامگاهم ز تابیدن ماه
شوری افتد بجان فسرده
بامدادم ز باد سحرگاه
زنده گردد هوسهای مرده
یاد آن عهد پر مهرم آرد
جلوه بامداد خزانی
اشک حسرت فرا چهرم آرد
گاه پیری، خیال جوانی
نوبهار جوانی تبه شد
در غم یار نیرنگ سازی
بیخبر بودم از چه سیه شد؟
روزگارم بسوزی و سازی
شور مستی و عشق جوانی
آرزوهای من زنده میداشت
وان نگاه پر از مهربانی
خاطرم خوش بآینده میداشت
دیدم اینک بصد شور تشویش
نیست آینده افسانه ای بیش