علی اشتری » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷ - نقش جام

دیدمت با هزار جلوه و ناز

دوش بگذشتی از کنارم باز

گرچه ایدوست بردی از یادم

دیدمت باز و یادت افتادم

سحر است و نسیم صبحگهی

میزداید ز چهر شب سیهی

من بیاد رخ تو باده بدست

لب جوئی نشسته ام سرمست

باده چون رخنه کرد در تن من

گشت لرزان دل چو آهن من

همچو از باد نوبهاری بید

دل مردانه ام بخود لرزید

خیره در ساغر شراب شدم

سوختم همچو شمع و آب شدم

کاندران جام، عکس روی تو بود

باده لرزان چو تار موی تو بود

دیدم آن طره دراز ترا

نوشخند ترا و ناز ترا

رنج شبها و شادی ایام

جلوه گر شد میان لرزش جام

واندر ان نقشهای لرزانم

گشت پیدا گذشت دورانم

گرچه از باده سخت لرزانم

لیک از این نقش جام میدانم

این جهان را که اعتباری نیست

حاصلی غیر یادگاری نیست

یادگاری که از تو حاصل ماست

نقش مهر تو هست و بر دل ما است

نقش مهر آنکه را بدل نبود

صورتی غیر آب و گل نبود