علی اشتری » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵ - میگون

رفتی و دلم شکستی ایدوست

این کار که میکنی نه نیکواست

رفتی و بایزدت سپردم

بازآ که ز حسرت تو مردم

ای داروی درد و محرم راز

چون شد که دگر نیامدی باز

رنجیده بمن نگاه کردی

روزم چو شب سیاه کردی

این جور ز چون توئی سزا نیست

این شیوه یار آشنا نیست

زین جور و عتاب دست بردار

جان تو خطاست با من اینکار

نی نی که تو کودکی و خردی

ناچار وفا ز یاد بردی

آنشب که من و تو دست در دست

گر یاد تو نیست یاد من هست

نقشی است نشسته بر ضمیرم

زائل نشود اگر بمیرم

یادآور از آن شبان میگون

آنشب که تو با لبان میگون

در بستر ناز آمدی باز

سر در بر من نهادی از ناز

از زحمت راه خسته بودی

دو نرگس مست بسته بودی

از لاله هزار شاخه مهتاب

بر روی تو اوفتاد و در خواب

چشمم ز سرشگ شوق تر بود

بر روی تو خیره تا سحر بود

تو خفته بناز در برمن

من پاک نظر، تو پاک دامن

الطاف ترا بیاد دارم

ز این خاطره ها زیاد دارم

عهدی که تو خود درست کردی

چون شد که دوباره سست کردی