علی اشتری » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴ - عهد تو

باز از پس پرده شب تار

بنمود عروس چرخ رخسار

من با دل پر فسون و در دشت

در حسرت آنزمان که بگذشت

چون پرتو سیمگون مهتاب

لرزید بروی چشمه آب

زان خاطره ها که با توام بود

صد نقش عجب بر آب بنمود

با یاد تو غرق فکر بودم

این قطعه بیاد تو سرودم

ای سرو بلند نازک اندام

با یاد توام گذشت ایام

یادآور از آن شبان مهتاب

در پر تو ماه و ریزش آب

در دامن کوهسار بودیم

آسوده ز روزگار بودیم

دور از همه دوستان و یاران

آنجا بکنار جویباران

عهدی که به مهر بستی ای دوست

چون شد که کنون شکستی ای دوست

بر گفته خود وفا نکردی

رفتی تو یاد ما نکردی

از ما دل خویش وا گرفتی

در دامن غیر جا گرفتی

ای کین تو سخت و عهد تو سست

امروز که روز شادی تست

یاد آر بگاه شادمانی

از کشته خویشتن زمانی

هرچند ز چشمت اوفتادم

امروز بشادی تو شادم

دل طالب نیک بختی تو است

آزرده ز روز سختی تست

هرچند که عهد ما شکستی

با هرکه بهر کجا که هستی

خواهم همه روزه دید شادت

خوش باش که من خوشم بیادت