علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸ - مردی و مردمی

دلم رمیده ز دیدار مردم است امروز

که مردی همه در مردمان گم است امروز

ز مردمان، طمع مردمی چه میداری

که شاهد همه رو به صفت دم است امروز

عجب مدار که خون میچکد ز مردم چشم

که هرچه میکشم از دست مردم است امروز

امید مردمی، از مردمان چه میجوئی؟

که طینت همه چون طبع کژدم است امروز