علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷ - سیل و دامان

اگر چه آن بت رعنا شکست پیمانم

فغان اگر بدر آید ز سینه افغانم

چو یادم آید از آن روزگار بوس و کنار

هزار ناله چو بلبل برآید از جانم

فغان که گر مژه برهم زنم بیاد لبش

ز خون دیده رود سیل ها بدامانم

بیاد خون جگریها چو سینه بشکافم

هزار لاله برون آید از گریبانم

ز بسکه آه کشیدم، ز بس زدم فریاد

ز پرده ها بدر افتاد راز پنهانم

فغان که در دل چون آهنش اثر نکند

سرشک نیمه شب و آه صبحگاهانم