اگر چه آن بت رعنا شکست پیمانم
فغان اگر بدر آید ز سینه افغانم
چو یادم آید از آن روزگار بوس و کنار
هزار ناله چو بلبل برآید از جانم
فغان که گر مژه برهم زنم بیاد لبش
ز خون دیده رود سیل ها بدامانم
بیاد خون جگریها چو سینه بشکافم
هزار لاله برون آید از گریبانم
ز بسکه آه کشیدم، ز بس زدم فریاد
ز پرده ها بدر افتاد راز پنهانم
فغان که در دل چون آهنش اثر نکند
سرشک نیمه شب و آه صبحگاهانم