فارغ از حال دل زار، چرا باید بود؟
اینچنین بیدل و بی یار، چرا باید بود؟
تا بهر گوشه، بتی سرو قد و دلجو هست
پیش لبخند گلی، خار چرا باید بود؟
کنج درویشیم و گنج قناعت، چون هست!
بنده منت اغیار، چرا باید بود؟
تا شب تاری و، اندیشه یاری باقی است
از غم صبح، در آزار چرا باید بود؟
تیغ ما پرده زاهد چو نیارست درید
در پی پرده اسرار، چرا باید بود؟
تا بود نرگس شیراز، بدان سحر و فسون
در پی چشم فسونکار، چرا باید بود؟
ساقی سیمبرم در بر و، ساغر در دست
بعد از این، عاقل و هشیار چرا باید بود؟