اگر با ناله دل، همزمان در هر دمی هستم
به غیر از ناله هم، در آرزوی همدمی هستم
از آن گلها که میرویند از خاکم، خبر یابی
که از هجر گلی، هر دم اسیر ماتمی هستم
چه می پرسی؟ که دی چون رفت و فردا چون بسر آید؟
من آن رند زمان سوزم، که در بند دمی هستم
بهر دم، ساغری باید، که آید بر لبم بی او
که دور از لعل او هر دم گرفتار غمی هستم
بر احوالم از آن خندی! که خود هرگز نمیدانی
که من عمریست تا بیخود ز خود در عالمی هستم
نمیدانم! گلم، یا خار دامنگیر گلهایم
که هر شب تا سحر در انتظار همدمی هستم