علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱ - جام شراب

هنوز بنده عقلم، بیار جام شراب

که دیو عقل، گریزان شود ز نام شراب

شراب وصل، بر آن عاشقی گوارا باد

که خاک میکده بوسد، باحترام شراب

خوشم، که گوش نصیحت شنیدنم نبود

که مست دائمم، از خوردن مدام شراب

زمن مپرس، که را خواهی؟ و چه را جوئی؟

رفیق اهل، و لب جویبار و جام شراب