علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷ - حباب سینه

چند در پیچ و خم مو بشکنی جان مرا؟

باز کن زین حلقه‌ها، جان پریشان مرا

زین شرر خاکستری بیشم نماند، ای باد صبح

عشق گو: آزاد بگذارد گریبان مرا

شعلهٔ دل در حباب سینه دارم چون چراغ

کی ز رنگ رخ شناسی، سوز پنهان مرا

همچو شمع آتشینم فارغ از هر منتی

شعلهٔ جان روشنی بخشد شبستان مرا

در بهار عمر، مویم از چه می‌خواهی سپید؟

مهلتی، تا بنگری برف زمستان مرا

بحر آرامم، مشورانم به قهر از تندباد

گر نمی‌خواهی به جان آسیب طوفان مرا

لکهٔ ننگ علایق، دامن ذاتم گرفت

شست‌و‌شو باید، به آب مرگ دامان مرا

جز تو ای امّیدِ غافل ماندهٔ آینده‌ها

هر کسی داند از این آغاز، پایان مرا