علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶ - حبیب

ای باد صبحدم، خبری ز آن حبیب نیست؟

یا نکهتش نصیب من بی نصیب نیست؟

از کوی دوست، رانده مرا دست روزگار

آنجا که درد عشق و جنون را طبیب نیست

با داغ سینه سوز، در این پنج روز عمر

بی جام باده ام چو شقایق شکیب نیست

منعم مکن ز ناله، که سعدی بناله گفت

گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

فرهاد، دل مبند بعهد پریوشان

زیرا که در سراب وفا جز فریب نیست