یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

خود بر افکن پرده از آن روی خوب

تا جهان روشن شود زآن روی خوب

مشک را ارزان کنی در ملک چین

چینی ار بگشایی از آن روی خوب

نرگس شهلا نمی روید مگر

پیش از آن فتّان و آن جادوی خوب

ماه نو گویی که قدش چون کمان

گشته اندر پیش آن ابروی خوب

سرو یک پا ایستاده بین به باغ

تا خرامد آن قد دلجوی خوب

هم قلم در وصف عاجز هم زبان

تا بگویم شمه ای زآن روی خوب

یوسفا نادیده رویش عاشقی

خوش بود کز تو نپوشد روی خوب