در خواب خوش دیدم سحر مرغ بلند پرواز را
کامد به چنگم ناگهان همچون کبوتر باز را
تعبیر شد کان نازنین خود می رسد اندر برم
خلوت نمودم خانه را کز غیر پوشم راز را
آیم برون از صومعه سر را کنم در ره قدم
چون جان بگیرم در بغل آن دلبر دمساز را
بس شکوه ها از مدعی گویم به پیش آن صنم
تا انتقام ما کشد زان کافر غماز را
بر باد دادم زهد را ساقی بده آن جام را
زنار بر بستم بیا مطرب بزن آن ساز را
خوردم از آن می جرعه ای از خود دگر بیخود شدم
گل خنده زد در بوستان بلبل برآر آواز را
با محتسب دیگر بگو در مجلس ما پا منه
کاین مستی ما دم به دم افشا نماید راز را
چون بلبل شوریده سر یوسف به صوتی هر زمان
بر هم زدی افلاک را دیگر مکن آغاز را