برقع دگر برافکن زآن روی خوب یارا
تا کی زما بپوشی جام جهان نما را
از پرده رخ برآور تا آفتاب انور
از پرتو جمالت زیور کند ضیا را
یک طرّه گر گشایی از آن دو سنبل تر
بس تیرها که افکند مژگان به جان ما را
در مصر شکّر و قند از شکر تو خیزد
لعل از لب تو روید در جوف سنگ خارا
با ابن همه لطافت سر تا بپا ظرافت
عاشق کشی ندیدم همچون تو دلربا را
چشم از خیال رویت در خواب رفته حاشا
صابر دل ار فراقت هرگز مباد یارا
تن گشته زار و نالان اشکم رود به دامان
خاک ره تو شد جان بنواز این گدا را
جز درگه تو یوسف جای دگر نداند
کن یک نظر ز رحمت ای دوست آشنا را