عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۶۱ - گلزار اسرار حائری

هُوَ اللهُ تَعَالَی شَأْنُهُ، اَلْحَمْدُ لِلّهِ وَالصَّلَاةُ عَلَی نَبِیِّهِ وَ آلِهِ بسم اللّه ‌الرّحمن الرّحیم

به نام آنکه دل را کرد گُلزار

برون آورد از آن گلهای اسرار

در این گلزار جان را باغبان ‌کرد

نَبیّ و اولیا را جانِ جان کرد

صَباحی‌ همچو روز وصل روشن

گذر کردم در این گلزار گلشن

تفرّج کردم از سوئی به سوئی

قناعت کردم از هر گُل به بوئی

مرا با غنچه تا آمد فراغی

نچیدم هیچ گل از هیچ باغی

نبودم رسمِ سِیر امّا خدا کرد

مشامم را ببویش آشنا کرد

سؤالاتش که چون گلدسته دیدم

جواب دیگرش شایسته دیدم

نگویم در جواب او قصوریست

مَعاذَ اللّه که درهر دیده نوریست

تَعیُّن را تو گو شیشه مُلوّن

کزان گردیده این عالم مُکَوّن

ز هر شیشه که چشم ناظر افتاد

به رنگ آن از این عالَم خبر داد

چو دل، در دل، زِ دل، راه برون یافت

جهات سِتَّ درون کاف و نون ‌یافت

عوالم را در آن یک ظرف دیدم

معانی را همه در حرف دیدم

نگردد معنی اندر حرف، محدود

که در آئینه خردی تو، مشهود

معانی جمله در حرف است، امّا

نداند هر کسی سِرِّ مُعَمّا

چو اَطوار شَجَر گنجید در بذر

از آن شد بحر قطره، قطره‌ای بحر

تو را درعالم حرفی ظهور است

که تا دانی عوالم بی قصور است

همه یکسان ز پیدا و نهان است

ولی فرق از زمین تا آسمان است

قلم درعَرشِ دل بر لوح بردم

به هر حرفی از آن حرفی سپردم

معانی کاندر آن یک حرف آمد

چو بَحرِ قُلزُم اندر ظرف آمد

مگو کی بحری اندر ظرف گنجید

که چشم تو زمین و آسمان دید

ز چشم خود ندانی جز شعاعی

ز نور آن نداری اطّلاعی

گه گفتار آمد، گوش بگشا

که بی دل می‌کند، رازِ دل افشا