فلک چون اساس و نظیره زمین
چو ازواج دان نسبت آن و این
موالید را رتبه جنس وفصل
گهی فصل بنماید و گاه وصل
وز آن جنس و فصل آید این فرق و جمع
فروزد از آن دورِ کونی چو شمع
همانا خود این فرق وجمع نسب
بود دور ارقام ما را سبب
و ز آن کونی و کتبی دورها
کند جلوۀ مقصود در طورها
چه از ظلمت ذات و نور وجود
تنزّل کند گاهی و گه صُعود
تو نورانیِ حرف و ظلمانیش
از این رو به این اسم، میخوانیش
ز سر حَدّ خود تا به مُلک شهود
بسی ماند اعداد فرد از قیود
به گاه تنزّل، تَرفّع چو دید
ترقّی از آن آمد او را پدید
مساوات جنسیش، پابست کرد
میِ فصلش از وصل، سرمست کرد
چو آن حرف کَونی زحیوان گذشت
رقم نیز از اِهمال و هذیان گذشت
قُویٰ در طبایع نهفته نماند
سخن سنج کو، سِرّ نگفته نماند
وز آن قوّه حاصل شد ارکان آن
چو از قوّۀ نار نور و دخان
چو برجا ازآن قوّه حرفی بماند
عدد دانِ جفری حواصل بخواند
ز مستحصله مقصد آور بدست
که گیتی چو مستحصله آمدست
در آفاق و انفس بهاطوار سبع
در این فرق، جمعآور ادوار سبع
ز اقلیم تن سوی شهر وجود
دو اسبه بران تا محلّ شهود
به دارُالَبقا، خِنگ همّت بتاز
درآن مقصد صدق، آرام ساز
اقالیم و شهرو محلّ و بیوت
به جوع و سَهَر انزوا و سکوت
به پیمای رَه تا به منزل رسی
درون مداخل به حاصل رسی
در اسفار اَربع، تو ایهوشمند
چو مردان اینراه میران سَمند
زاقلیم اوّل به شهر دوّم
برو آنگهی تا محلِّ سوم
به چارم، بیوتش چه داخل شوی
به مقصود، بیشبهه واصل شوی
ولی دائراتند پیرانِ دِیر
تو بیپیر، منما در این دِیر سیر
که هریک ازآنها ترا رهبرند
به هرجا که باید ترا میبرند
اگر اَنسغ و اَهطمت پیشواست
یقین میشود زین دو، کار تو راست
ولی ز اَبجد و اَبتث و اَجهزط
بکن امتحان تا نگردد غلط
به ایقع بگو راز دلخواه را
از آن پیر، میپرس این راه را
به هنگام تردیدت آید بکار
وز اسبع نظائر شود آشکار
ز صَدر مُؤخّر نظیره بیار
جوابت همانست ای هوشیار
سخن گرمُشوّش شدش لَفّ و نَشر
تو مییابی آنرا گرت هست، بهر
اَقالیم را جمله می کن قیاس
به اقلیم اوّل تو ای رهشناس
سخن گر تمام است یا ناتمام
دگر لب ببستم از آن، والسلام