دو اسبه پیک اجل میکشاندت به عدم
تو خوش نشسته که تا او براندت به عدم
صباحِ صحبت ایّام را غنیمت دان
که عَنقریب شب مرگ خواندت به عدم
چو مهلتت بود امروز ساغری بِسِتان
که دورِ جام اجل میستاندت به عدم
چو دست میرسدت این زمان بگیر و بده
وگرنه دست تَحَسُّر گزاندت به عدم
چوهست پایِ توانائیت بیا و برو
که سالها برسد پای ماندت به عدم
چه هستی است که بر ضبط خویش نتوانی
زِهی وجود خیالی که ماندت به عدم
اگر تو نقد جهان بر اجل نثار کنی
طمع مدار که آخر کشاندت به عدم
ز مِهر گیتیِ مکّاره، حائری برخیز
به عشوه عاقبت او، مینشاندت به عدم