عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۲۲ - شعر بیستم

تَرک سر گفتم و پا در ره جانانه زدم

رندی آموختم آنگه درِ میخانه زدم

در مقامات خرابات، خراب آمده‌ام

سرخوش‌ و مست‌ شدم ‌یک دو سه ‌پیمانه ‌زدم

در حریم ِحرمِ دوست ‌که ‌خرگاه دلست

محرم راز شدم چون ره بیگانه زدم

رخت از صومعۀ غیر تو بیرون بردم

بر در مصطبۀ عشق تو کاشانه زدم

شد چه سجّادۀ تقوی به بهای میِ‌ ناب

بند زُنّار بر این سَبحۀ صد دانه زدم

دانۀ خال تو در دام بلایم بِفکند

ره دل را هم از آن دام ‌به ‌این ‌دانه ‌زدم

به مدکاری آن غمزۀ جادوی تو گام

در رهِ بادیۀ عشق دلیرانه زدم

در ره کعبۀ دل گام به ناکامی نفس

به تمنّای ‌رخ صاحبِ این خانه زدم

ز صفا سعی نمودم چه به قربانگه عشق

پای ‌در مروۀ دل، عاقل و فرزانه ‌زدم

بستم اِحرام فنا در حرم کعبۀ دوست

به طواف رُخ او ....... زدم

بازوی صبر چو بشکست به سر پنجۀ غم

زلف آشفته دل را هم از آن شانه زدم

طرف از این ‌گلشن ایّام نبستم ‌چو دمی

حالیا چند گهی ‌خیمه ‌به ویرانه ‌زدم

حلقۀ رِندیم از روز ازل شد درِ گوش

کس‌ چه ‌عیبم ‌کند ار حلقۀ‌ خُمخانه ‌زدم

دل ز افسانۀ این زُهد ریائی ‌بگرفت

حائری را هم ‌از این رو ره‌ِ افسانه ‌زدم

کلماتی از مصرع دوم از بین دهم در چاپ خطی از قلم افتاده است

لذا ما هم آن را برای حفظ امانت به همان ترتیب آوردیم.

به احتمال زیاد عبارت جا افتاده «گردش جانانه» میباشد،

بنابر این شعر اینگونه خوانده میشود:

بستم اِحرام فنا در حرم کعبۀ دوست

به طواف رُخ او گردش جانانه زدم