این ابیات در جواب و اِعتذار از اشعار عارف و شاعر مغربی تبریزی، که گفته است:
ای حُسن تو را دیدۀ ما گشته پدیدار
گردیده نباشد که کند حُسن تو اِظهار
خورشیدِ جمالِ همه خوبان جهان را
از دیدۀ عشّاق بود گرمیِ بازار
خود آئینهای در دو جهان حسن تو را نیست
درگاهِ تجلّی بجز از دیدۀ نُظّار
روی تو یگانه است ولی گاهِ تجلّی
بسیار نماید چو بود آینه، بسیار
چند بیت بالا گزیده ای از شعر مغربی تبریزی است که در دیوان خطی علامه حائری جهت مقایسه عینا نقل شده بود.
از جلوۀ حُسن تو مُنوّر شده اَبصار
و زجلوۀ حُسن تو به جَنَّت شده نُظّار
حُسن تو بود ظاهر و هم مُظهر خوبان
حاشا که بود حُسن تو محتاج به اِظهار
شِرک است که با دیده بخوانیش هویدا
کفر است که محتاج بدانیش به اَغیار
ذاتِ تو در اَسماء تو چون جلوه گر آمد
حُسن تو شد آئینهگرِ دیدۀ نُظّار
هر جلوه که حُسن تو نمود آینهای ساخت
ازجلوه بسیارِ تو شد، آئینه بسیار
بی جلوۀ حُسن تو کجا دیده تواند
تا حُسن تو را مَردُمکِ او، کند اَبصار
از حُسن توعشق آمد وعاشق شد ومعشوق
از جلوۀ حُسن تو شد این دیده نمودار
حُسن تو دلِ عاشقِ افسرده کند گرم
از گرمی حُسن تو بود گرمی بازار
خورشیدِ جمالت همه خوبان جهان را
چون ذرّۀ ناچیز نموده است پدیدار
زان جلوه به خود مغربی از ناز، ببالید
تا دید که در دیده بود جلوهگه یار
از روی خطا گفت اگر او سخنی راست
شد حائریش مُعتذِر از لغزش گفتار
ما عاشق زشتیم به ما ناز نیاید
منصور ازاین عشوه گری شد به سرِدار
ور معذرت حائری از وی گُنهی بود
یا رب، تو ببخشا گنهش اِنکَّ غَفّار
زنگارِ خودی آینهاش کرده مُکدّر
بزُدا، زِکرم ز آینهاش تاری زنگار
طَرب ای سرخوشان که شد گهِ کار
طلب ای عاشقان که اینک یار