عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۶ - شعر چهارم

صبا به لطف بگو از دو زلف یار، حدیث

بیار چه‌ داری ‌از آن جَعد مُشکبار، حدیث

زبوی گیسوی مشگین او حکایت کن

بگو ز نافۀ آن آهوی تتار، حدیث

خبر ز حال پریشان من به یار ببر

به من ز خاطرِ مجموع او بیار، حدیث

بهار آمد و گل بر بساط سبزه نشست

ببر به بلبل افکارِ بی قرار، حدیث

حدیث سَرو وگل و لاله‌ام‌ ز خاطر رفت

چو رفت از گلِ گلزار آن دیار، حدیث

ز حائری که خبرمی‌برد به یارِ عزیز؟

به این غریب که می‌آورد ز یار، حدیث؟