شعر اول
نه عاشق است که فارغ بود ز سوی طَلب
نه صادق است که قانع شود به بویِ طَلب
اگر به سر، هوات هست و دست میرَسدت
مگیر چشم تمنّای دل، ز رویِ طلب
چو در کفِ مددِ وقت، هست چوگانی است
دراین سَبَقگهِ همّت، بهای گویِ طلب
نیازمندِ طلب را کجا قرار بود
چو بسته رشتۀ زُلف دِلش به مویِ طلب
بجز حدیث طلب، درنهادِ طالب نیست
نمیبرد به زبان، غیر گفتگویِ طلب
اگر هوای وصالت چو حائری به سراست
نبایدت شدن اِلّا، مُقیم کوی طلب