عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۲ - نَعت رسول (ص)

ساقیا باز از کَرَم برخیز و پرکن جام را

از دلم بِزدا به می، زنگ غم ایّام را

از نوای مُطرب، نوای چنگ‌ وعودی ‌ساز کن

از نوای نی، بیارا بزم خاص و عام را

چنگ درچنگ آور و کف در دفِ شادی ‌بزن

تا که در رقص آوری، آن سَروِ سیم اندام‌ را

شور دیگر دارم، از نو نغمه‌ای آغاز کن

خیز و کن لبریز، لعلِ جام مَرجان فام را

زان میِ آتش صفت، خورشیدرو، یاقوت فام

بر سر شور آور این، رِندانِ دَرد آشام را

زان دوای پختگانِ کامل و درمانِ خام

کن دوای ما و درمان، زاهدان خام را

بر سرم سودای نَعت حضرت پیغمبر است

آور از بهرم مداد و دفتر و اقلام را

تا ز نوک کِلک گوهربار، افشانم گُهر

پُرکنم گنجینه‌های صفحۀ ارقام را

شَمّه ای گویم زِ نَعت ذات پاک مُصطفی

احمدِ محمود ابوالقاسم، محمّد نام را

خاتم پیغمبران و ناسخ ادیان کلّ

صادعِ دین حنیفی، شارع اسلام را

آنکه اسرار قیامت جمله اندر دین اوست

حق ازآن خاتم ‌نمود، این شرع ودین‌ تام‌ را

نکته‌ای گویم ز اَسرار جلالش تا مگر

بر صراطِ شرعِ او ثابت کنم اَقدام را

من که باشم؟ تا بیان نَعتِ ذات او کنم

هم به عُونِ حضرت او کردم این اِقدام را

چون نخست این نَعت، از اِکرام اوهم ‌بوده ‌است

خواستار از فضل اویم، مِنّتِ انجام را

از جهالت غالیم، قاصر اگر خواند رواست

من چه گویم این عوام کمتر از اَنعام را

در میان عارف و عامی، نباشد نسبتی

آری آدم را چه و نقشِ درِ حمّام را

گوش این نامحرمان را صد هزاران عِلّت است

این سخن بی‌شبهه می‌افزاید آن آلام را

آری آنها همچو خفّاشند و چون‌ خور این‌ بیان

چون برآید بی شک ‌از ایشان بَرَد آرام را

هم مگر از فضل خود، آن شاه اِمدادی کند

تابه این دارو شفا بنماید آن اَسقام را

عقلها اندر نُعوت حضرتش در حیرت است

کی مجال چیرگی‌ می‌باشد این ‌اوهام ‌را

اونبی می‌بود و آدم بود اندر ماء وطین

نور او بود و نبود آثار این‌ اجسام را

مَسند عِزِّ نَبُوّت یافت هریک زِاَنبیا

از طُفیل حضرت ‌او یافت‌ این‌ اِکرام را

بهر اِعلام قُدومش خلق را پیش‌ آمدند

همچو فرّاشان ‌گرفته رایَتِ اِعلام را

صادراوّل که نظم ‌ماسوی درسِرّ اوست

مَصدرثانی، ازآن سِرّگویم ‌این‌ نَظّام را

حُکم فرمای دوعالم، آنکه ‌دایم ‌بردَرش

روی‌عجز است ونیازِ مسکنت، حُکّام را

بی رضای اونمی روید گیاهی ‌از زمین

بی‌قضای اونیارد شاخه‌ای اَکمام را

او کند از گیسوانش شامِ تیره، روز صبح

هم ‌کند او صبح‌ از خورشید رویش شام را

من ‌نگویم ‌امر خلق و رِزق ‌تفویضِ ‌به ‌اوست

هم ‌نمی‌دانم ‌برون ‌از حُکمش‌ این‌ احکام را

بندۀ ‌حقّ است ودیگر خلق ‌او را بنده‌اند

گیرد از دستیّ و از دستی دهد خُدّام‌ را

جزبه توسیطش زِحکمت در اِفاضاتِ نِعَم

حق نمی‌دارد رَوا بر هیچکس ‌اِنعام را

نقص فاعل ‌نیست، عَجز قابل ‌از اِدراکِ فیض

مور بی توسیط ‌نَم‌ از یَم‌ نیابد کام را

باد بر آن حضرت و بر آلش از یزدان دُرود

تا که باشد دُور و گردش ‌در فَلک‌ بهرام‌ را

حائری کمترغلام بندگان آن در است

گر پذیرند این غلام غرقه در آثام را