عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

اول دفتر سپاس حضرت دادار را

عیب پوش بندگان بخشندۀ غَفّار را

آنکه از کِتمِ عَدم آورد در صَحن وجود

آسمان ومهر وماه ثابت و سَیّار را

خالق یکتای بی همتا که بی عون و ظَهیر

کرد بر پا بیستون، این گنبد دَوّار را

گسترانیده بساط ارض، بسط قدرتش

از دل خارا نموده، چشمۀ ذَخّار را

کوه وصحراها بر، خورشید صُنعش ‌ذرّه‌ای ‌است

قطره‌ای ‌از منبع‌ فِیضش ‌رِسَد ابحار را

از دلِ هندوی ابرِتیره زینت ‌داده‌ است

طَلعتِ جَنّاتٌ تَجری تَحتِهَاالَانهار را

پرتوِ خورشیدِ روی ‌او نموده‌ آشکار

پیکرمه طلعتانِ شوخِ خوش رفتار را

صورت‌ خود خواست ‌بیند آفرید آدم ‌زِخاک

قدرت ‌خود خواست‌ بنماید نُمود این‌ دار را

خَلعتِ زیب خلافت داد آدم ‌را زِلُطف

در نهاد وِی ‌نهاد این‌ مخزن‌الاسرار را

راند از درگاه قُرب خود بِلیس ‌خیره ‌را

کرد اندر گردن وی‌ طوق لعنت بار را

هرکسی را او به ‌حکمت‌ بهرکاری‌ آفرید

هم ‌به او بسپرد در روز اَزل آن کار را

آدم و شیطان در اینجا پردۀ پندار بود

کرد روپوش قضا این پردۀ پندار را

کِلک تقدیرش به حکمت این‌ رقم‌ زد در ازل

بر سر اسرار آن بنهاد این اِستار را

بنده‌ای را خواند عَبدی، دیگران‌ را شور کیست؟

گبر و ترسا و یهود و مؤمن ‌و کُفّار را

خانه ای را گفت بیتی، اینهمه‌ آشوب چیست؟

مسجد و دیر و کِنِشت و خانۀ خِمّار را

گرچه آمد از قضا این اختلافات آشکار

زینهار از او بریّ دان نسبت اِجبار را

طَور عاشق خود نباشد در حقیقت جز یکی

دیدۀ تو می نماید هفت این اطوار را

نور عشق است آنکه تابیده است از صبح ازل

جلوۀ آن آشکارا کرده این آثار را

در حقیقت هرچه می‌بینی‌ جز آن‌ یک نور نیست

پرتو آن نور دان جلوۀ انوار را

بد گمانی را رها کن اِنَّ بَعضَ الظَنّ اِثم

بُگذر و بگذار تأویلات این اشعار را

حائری، دست و قلم اینجا نگهدار و بگو

از پس توحید، نَعتِ‌ احمد مختار را (ص)

غَرقه در بحر گناهی دست و پائی کن بگیر

دامن معصوم پاک عِترت اَطهار را

بار سنگین معاصی کرده پشتت را دو تا

شاید از امداد ایشان، وانَهی این بار را