باقی این مثنوی ناگفته ماند
گوهر مقصود ما ناسُفته ماند
قصّۀ آن عاشق بیچاره ماند
باقی این داستان را کَس نخواند
ماند اگرچه ناتمام اینجا کلام
نیست ما را غم که معنی شد تمام
شکرلِلّه عشق ما بالا گرفت
پیکر جان خَلعَت والا گرفت
جلوۀ معشوق گردید آشکار
کوری چشم رقیب نابکار
درگذشتیم از همه افسانهها
دور گشتیم از همه بیگانهها
زین سپس ما را به لفظی کار نیست
صورت و معنیِّ ما جز یار نیست
کاشف از معنی بود لفظ ای کیا
تا زُداید رنگ شَکّ، زین قلبها
شمس معنی یقین هرجا بتافت
ظلمت شکّ رفت و نور علم تافت
هر که را عینُ الیَقین آمد به دست
کی به برهان و قیاسَش حاجت است
اِنَّ الاِستدلالِ مِن بَعدِ الوُصول
فَهُوَ لَغوٌ عِندَ اربابُ العُقول
داستان عشق ما پایان رسید
دورۀ معشوقی ما شد پدید
سال فَرُّخ فال آن را ای هُمام
فاش گویم: «دورۀ شَکّ شد تمام»
فاش تر میخواهی این مصرع شمار:
«جِلوۀ معشوق گردید آشکار»
گرچه دانم این سخن بس مُبهم است
حیرت افزای دل نامحرم است
لیک با بیگانه ما را کار نیست
این سخن را رو بجز با یار نیست
آن قدر گویم مشو تو بدگمان
اِنِّ بَعضَ الظَنِّ اِثمٌ را بدان
فاش میگویم مُرادم مبهم است
هم سخن پیچیده و هم درهم است
هیچ تَأویلی ندارد این کلام
واگذار و در گذر از این مَقام