این شنیدستم که روزی بایزید
خوش بگفت این نکته در جوق مرید
کز ریاضت از پی هر خصلتی
بهره بردم تا زدودم علتی
جز برای زُهد و ترک این جهان
خود نبردم بهرهای در رنج آن
قوم، گفتندش که اوّل منزل است
جز به زِهد این پایه کی آید بدست
گفت نی بی زهد ره پیمودهام
رغبت از اوّل به وی ننمودهام
من ندیدم این جهان را هیچ چیز
تا کنم با نفس اَمّاره ستیز
نفس را وقعی نیامد زین جهان
بی ریاضت حاصل آمد ترک آن
نیست این دنیا مگر داری دو در
یا پلی اندر طریق رهگذر
اِنّها دارُ مَمرٍّ لا قَرار
دل در آن هرگز نبندد هوشیار
یا که چون ماری بود خوش خطّ و خال
و اندرونِ آن پر از زَهر ملال
هیچ عاقل میشود با مار، یار
یا دهد دل هیچ دانایی، به مار
در گذر زین خانۀ وَهم و خیال
کان بود همچون سراب بیزلال
نیست این دنیای پر بیم و ملال
جز امید وصل یابیم زوال
دل تهی از هر امید و بیم کن
جان به فرمان قضا تسلیم کن
سر به پیش حُکم حق نِه بنده وار
از رضایت، نی ز روی اِضطرار