همچنانکه چند تخمی سرخ و زرد
بهر اطفال خود آن اُستاد کرد
تا به این بازیچهها دل خوش شوند
از پی کاری که میگوید روند
آن یکی بالد به سرخ و این به زرد
این تفاخر عالمی را چیره کرد
یا به مشتی خاک ماند این جهان
که به بازی گِرد کرده کودکان
نام باغ و راغ و ده بروی نهند
زین تَعیُّنها بخندد هوشمند
جنگها دارند بر این مشت خاک
جامهها از بهر آن سازند چاک
لیک آنرا چون شود هنگام شام
واگذارند و شود بازی تمام
همچنین حال تو در این خاکدان
بی کم و بیش است حال کودکان
دل بر این خاک مُلَوَّن بستهای
همچو مرغ بال و پر بِشکستهای
مرغ روحت طایر کَرّوبی است
آشیانت شاخسار طوبی است
این تَعلّقها تو را پابند شد
دانه و دامت، نُقوشی چند شد
همتی کن زین تعلقها گذر
تا کنی برطارم بالا گذر
این سخن را داند آن کو موقِن است
این جهانِ تیره سِجن مُؤمن است
دل به زندان بستن از کوریِّ تست
علت دوری و مَهجوریِّ تست
زُهد دنیا را ز دانش دان نه دین
لیک چشم راست باشد، راست بین
معنی زُهدِ از آن بی رغبتی است
یعنی این دنیای زایل هیچ نیست
دل کجا در هیچ، بندد عاقلی
کی شود مفتونِ امرِ زایلی