دل براین دنیای بیحاصل مَبند
همتّی کن بُگسل از این پای، بند
چیست دنیا، غیر الوان و نقوش
مشت خاکِ تیرهای را روی پوش
گه به رنگ سیم و گاهی زر شود
گه به شکل سنگ و گه گوهر شود
گه شود پنبه به اَلوان و صُوَر
تا شود دستار، یا افسارِ خر
گه به شکل پشمِ حیوانی شود
پوشش درویش و سلطانی شود
گاه باغ و راغ و صحرا خوانیَش
گاه پست و گاه بالا دانیش
گه نباتش نامی و گاهی جماد
گاه حیوان گوییش ای نامراد
در حقیقت غیر مشتی خاک نیست
کی حقیقت بیند آن کو پاک نیست
خلق انسان جز ز خاک تیره بود
آدم از این خاک آمد در وجود
پس نباشد این جهان غیر از نُقوش
مشت خاکی را به حکمت روی پوش