عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۳۳ - فی الزُهد عَنِ الدُّنیا

دل براین دنیای بی‌حاصل مَبند

همتّی کن بُگسل از این پای، بند

چیست دنیا، غیر الوان و نقوش

مشت خاکِ تیره‌ای را روی پوش

گه به رنگ سیم و گاهی زر شود

گه به شکل سنگ و گه گوهر شود

گه شود پنبه به اَلوان و صُوَر

تا شود دستار، یا افسارِ خر

گه به شکل پشمِ حیوانی شود

پوشش درویش و سلطانی شود

گاه باغ و راغ و صحرا خوانیَش

گاه پست و گاه بالا دانیش

گه نباتش نامی و گاهی جماد

گاه حیوان گوییش ای نامراد

در حقیقت غیر مشتی خاک نیست

کی حقیقت بیند آن کو پاک نیست

خلق انسان جز ز خاک تیره بود

آدم از این خاک آمد در وجود

پس نباشد این جهان غیر از نُقوش

مشت خاکی را به حکمت روی پوش