عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۳۱ - رجوع به حال آن طایفه که غَفلت از میان آنها دور شده بود

اَلغَرَض آن مرد، چون این حال دید

حال هر یک را به این مِنوال دید

پس بسوی آن پیَمبر بازگشت

گفت با او هر چه دید از سرگذشت

باز روز دیگرش گفتا که رو

بار دیگر جانب بازار شو

حال هر یک را بِجِدّ کن اِختِبار

بین دگر اندر چه حالند و چه کار

پس روان آن مرد دل بیدار شد

در میان کوچه و بازار شد

دید مردم را فزون از روز پیش

زار و افکارند و محزون و پریش

جمله بازار و دکانها بسته‌اند

گوشه‌ای با درد و غم بنشسته‌اند

سرنهاده در گریبانِ خیال

از غم و اندوهِ گاه اِرتحال

بازگشت او چون بدید آن حال را

با پیَمبر گفت آن احوال را

باز روز سوّمش گفت آن هُمام

که دگر باره سویِ مردم خرام

بین چه تازه باشد اندر حالشان

آگهم بنما تو از احوالشان

پس سوی مردم روان شد باشتاب

دید برپا گوئیا یَومُ الحِساب

مردمان را شور تازه بر سر است

حالشان امروز حالی دیگر است

مجتمع گشتند خلقِ آن دیار

مرد و زن پیر و جوان اندر مزار

یک کفن با هر یک از آنها بود

انتظارِ مرگِ خود را می‌بَرد

از برای خویش گوری کنده است

مرده‌ای، گویی بشکل زنده است

مَحشری از گریه بر سر داشتند

نالۀ واحَسرَتا برداشتند

می‌نمودی مرد و زن از شیخ و شاب

ناله‌ها که لَیتَنی کُنتُ تُراب

چون بدید آن مَحشر پر شور و شَر

باز گردید آن زمان با چشمِ تر

کرد از آن حالت پیَمبر را خبر

گفت آنچه دیده بود او سر بسر

پس رسید آن گاه این وحی شریف

بر پیمبر از خداوند لطیف

گر چنین باشند یک روز دگر

کامشان از جوع خشک و چشم تر

یک نفر باقی نمانَد زین گروه

می‌شود این دارِ خاکی بی‌شکوه

باز غفلت سوی آنها روی کرد

آتش سودایِ آنها گشت سرد

پس درون خانۀ علّت شدند

پای بند مِحنت غَفلت شدند

بازشان چون غَفلت اندر پیش شد

هر یکی مشغول کار خویش شد

رفت از خاطر که هم مرگی بود

بوستان را، روز بی‌برگی بود

تختۀ نَرد اَمل افراختند

مُهره‌ها با مِهر دنیا باختند

آتشِ آز و حَسَد افروختند

بهر دنیا یک دگر را سوختند

آری این غفلت اگر چه رحمت است

ناقصان را لیک از آن بس زحمت‌ است

گرچه اینجا رازها هست ای عمو

درگذر زانها و افسانه بگو

این سخن را مُجمل اینجا واگذار

باقی افسانۀ دایه بیار