عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۳۰ - رجوع به حال مُحتضَر

چونکه مأیوس او ز مال خود شود

رو سوی اولاد خود می‌آورد

گوید ایشان را که ای جانان من

شد زمان حُزن بی‌پایان من

لشگر مرگ و غم و درد و هُموم

بر سرم‌ این لحظه آورده هجوم

گر پی آزارتان می‌شد کسی

می‌نمودم من حمایتها بسی

حفظتان می‌کردم اندر حَرُّ و بَرد

که نیاید بر شما آزار و درد

جمع کردم مالهای بیکران

ساختم این خانه‌ها از بهرتان

تا که بر پا و توانا بودمی

بهرتان من کردم آنچه کَردمی

خویش را چون شمع می‌افروختم

نورمی‌بخشیدم و می‌سوختم

حالیا از ضعف، پُشتم شد دوتا

روز من بگذشت و شد روز شما

این زمانِ همّت و مهر شماست

همرهیتان تا چه حَدّ و تا کجاست؟

پس بگویندش که تا گورت بریم

در میان خاک گورت بِسپریم

زود باز آییم با حال پریش

از برای قسمت میراث خویش

این بود همراهی ما ای پدر

بیش ازین ناید ز ما کار دگر

چون از ایشان هم شود مأیوس او

سوی اعمال آورد آن لحظه رو

با هزاران خِجلَت و شرمندگی

گوید این دم شد گَهِ درماندگی

گرچه بر من سخت بودید و گران

بودمی بی‌رغبت اندر کارتان

لیک روز سختیم اکنون رسید

گشته‌ام از مال و خویشان ناامید

مال و فرزندان و خویشان و تبار

این زمانم هیچ می‌ناید بکار

از شما این دَم چه می‌باشد مرا؟

همرهیتان هست با من تا کجا؟

پس بگویندش که ما یار توایم

همدم و همراه و غمخوار توایم

همرهت خواهیم آمد تا بگور

همدَمت هستیم تا یَومُ النُّشور

کار نیکش صورت نیکو شود

کارهای زشت او بد رو شود

پس بسی‌ افسوس خواهد خورد، او

بس دریغ و درد خواهد بُرد، او

کز چه غافل بودم اندر کار خویش

سرگران بودم بسی با یار خویش

دشمنانِ خویش را بنواختم

نی دَمی با یار خود پرداختم

گفت حق، اموال و فرزندانتان

فتنه‌اند و دشمنانِ جانتان

ما عَدُوِّ خویش را می‌پروریم

رنجها از بهر آنها می‌بریم

وز عمل کان هَمدم و همراه ماست

دل گرانیم ونه خاطرخواه ماست

این عمل فعلی است‌، گرچه غیر قار

لیک آنرا هست شکلی استوار

با تو تا روز قیامت همدم است

یا ترا غمخوار یا بار غم است

حَبّذا آن مردم نیکو روش

که نمودندش به نیکی پرورش

صبر بنمودند ایّام کمی

در پِیَش بردند راحتها همی

در گذر زین قصّۀ پر آه و درد

سوی پیک آن پیمبَر، باز گرد

باقی این گفته آید هوشدار

اندر این دفتر نه وقت اِحتضار