عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۲۶ - پرسش نمودن مردی از حضرت عزرائیل، گاهِ مردن خود را، و پاسخ او که اکنون نگویم پیش از آن هنگام، پیکی فرستم و ترا بیاگاهانم

این بخاطر دارم از عهد صِغر

که شبی بدخوابیَم آمد بِسر

دایگان بر دور من گرد آمدند

بهر آرامم نواها می‌زدند

دایۀ خاصم نوایی ساز کرد

قصّه گویی بهر من آغاز کرد

این فسانه راست گفت او یا دروغ

لیک یابد، راستیها زآن فُروغ

گرچه می‌دانم که این افسانه نیست

گفتگوی ژاژ نافرزانه نیست

دیده‌ام خود در کتابی معتبر

کز بزرگی نقل کرده این خبر

در خور بیگانه خواندم قصّه‌اش

زانکه جز افسانه نبود حصّه‌اش

گفت عزرائیل را کرد این سؤال

مرد دانایی ز گاه ارتحال

گفت مردی را که ای میر جلیل

آگهم بنما زِ هنگام رَحیل

گفت عزرائیلش این دستور نیست

گر چه علم آن ز ما مستور نیست

لیک بی‌فرمان حق رازِ نهفت

با تو ما ای دوست نتوانیم ‌گفت

مرد بس اِلحاح بنمود و گریست

گریه و اِلحاح، خوش چاره گریست

گفت دامان تو از کف کی دهم

تا که از این راز، سازی آگهم

حقِّ صحبتها و خدمتهای ما

فاش گو این راز غم افزای ما

دوستی را حق نگهدار ای وَدود

آگهم از گاه رفتن ساز زود

تا نمایم توبه پیش از مرگ خویش

افکنم این خرقۀ صدرنگ خویش

دید عزرائیل چون اِبرام او

گفت با او از پی آرام او

حالیا نتوانم افکارت کنم

لیک پیش از مرگ اِخبارت کنم

نیست دستوری که بُگدازم تو را

زین خبر در حیرت اندازم تو را

این چنین شد حُکم حَیِّ ذُوالجلال

که نداند کس زمان اِرتحال

حکم حق را صد هزاران حکمت است

هم یکی از حکمت آن، غفلت است

غفلت ار نبود، کجا یابد نظام

این جهان خاکی دارالظلام

کی کسی امیدِ فردا داشتی

در دل او تخم اَمل، کی کاشتی

غَرس این اشجار و اِجرای میاه

کی نمودی او بگاه اِنتباه

کی بباغ و راغ و دِه پرداختی

کِی، کی و نهر و قناتی ساختی

کی بنای عالی و طاق و رواق

کردی او با اُشتُلمّ و طمطراق

بلکه او لازال باحالی پریش

می‌نشستی در کمین مرگ‌ خویش

انتظار گاهِ رحلت می‌کشید

لب فرو می‌بست از گفت و شنید

فرد می‌گشت و بکنجی می‌نشست

رشته‌های آشنایی می‌گسست

مردها را با زنان رغبت نبود

می‌شدندی جمله در خَلسه و خَمود

نی زنی می‌گشت جفت فحل خویش

قطع می‌کردند مردم نسل خویش

می‌شد این عالم همه زیر و زبر

هیچ کس باقی نمی‌ماند از بشر

وین خلاف حکمت خلاق بود

حکمتش آبادی آفاق بود

تو مگو کاین اولیاء پس کیستند

باچنین آگاهی آنها چون زیستند

«کار پاکان را قیاس از خود مگیر»

اولیأ شیران حَقّند و دلیر

سرخوش و مستند از جام رضا

مات و تسلیمند در کوی قضا

بندۀ حَقّند و راضی کیف شاء

مَدَّعا هُم لَیسَ الِّا ما یَشاء

جز رضای دوست جوینده نیند

گرنه راه اوست پوینده نیند

آنچه بنمایند از آگاهی است

مر تو را آن غفلت و گمراهی است

گر ترا غفلت نباشد ای پدر

کی شوی در امر دنیا کارگر

گر چه این معنی بود بس آشکار

شاهدی گر خواهی از ما گوش دار