چون بنای عمر نبود پایدار
پس دمی را هم غنیمت میشمار
بگذر از آمال و تسویفات نفس
واَغتَنِم خَمساً حَبیبی قَبلَ خَمس
صِحَّت خود غَنِم دان قبل از سُقم
هم شباب خویش را پیش از هَرم
و آن دگر عمر است پیش از ارتحال
هم فراغ خویش قبل از اشتغال
هم غنا را قبل یومُ الاِفتقار
ای عزیز من غنیمت میشمار
بس چو تو، مغرورِ غافل بودهاند
تکیه براین خاکدان بنمودهاند
ناگهانی چون اجلشان در رسید
لب فرو بستند از گفت و شنید
وقت را دریاب و کوش اندر عمل
در حذر میباش از طول اَمل
تا بکی امروز و فردا میکنی
نقد را با نسیه سودا میکنی
همسفرهای تو در این رهگذار
بار بستند و بگشایی تو بار؟
هم عِنانان تو کردند اِرتحال
از جوان و پیر و طفل خردسال
در حدِ سن تو بس پیر و جوان
در نشیب گور گشتندی روان
بستر و بالینشان شد خاک گور
جسمشان شد در خس و خاشاک گور
مرگِ آنها قاصد مرگ تو بود
عبرتی زآنها نمیگیری چه سود