عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۲۰ - عود به مقام الغرض

چون پیک شاه چین رسید

دَم ببستم چندی از گفت و شنید

مدتی بگذشت که افتادم ز جوش

طوطی نُطقم شد از گفتن خَموش

چند گاهی لب فروبستم ز گفت

مرغِ طبعِ تشنۀ نطقم بخفت

ای عجب این تشنه را، کی خواب بُرد

چون ز مُستَسقی، هوای آب بُرد

من ندیدم تشنگی خواب آورد

خواب آرد تشنگیِّ بی‌خرد

بوالعجب تر آنکه سیرابم نمود

صد هزاران، دجله در خوابم نمود

من که بودم، مات شطرنج سراب

صد هزاران دجله دیدم پر ز آب

من که می‌جوشیدم از، عشق سراب

آب دیدم خویش افکندم در آب

پخته را گویند دیگر جوش نیست

مست را آداب عقل و هوش نیست

من همی‌گویم که آبم سرد کرد

ماهی از آب، آری آساید ز درد

مِهر نور افزا، مَه طبعم گرفت

خور برآمد، جلوۀ شمعم گرفت

چون حجاب، آئینه‌ی طبعم ربود

پیرِ دل آگاه، آگاهم نمود

با من از روی کَرم، گفت ‌این پیام

از زبان شاه که خَلّالکلام