عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۱۹ - بقیه کلام در حقیقت دعا

الغرض چون خوانیش با این زبان

مژدۀ لبیکت آید آن زمان

هم درِ این راز را معصوم سُفت

چون به او مردی پریشان حال گفت

حق همی‌گوید که اُدعوا اَستجِب

فَلِمَ ادعوهُ و هو، لم یَجب

گفت ‌معصومش‌ که‌ اوفوا (بعهدکم) گفت‌ حق

تا بیاید اوف (بعهدی) در سَبق

تو به عهد خود وفا کن ای عمو

تا به عهد خود وفا بنماید او

الغرض چون هست بس بونی بعید

در میان واجب و ممکن پدید

این سراسر نقص و آن عین کمال

این علیل علتّ، آن بی‌اعتلال

این فقیر بی‌بشیز و با نیاز

آن غنی بی‌نیاز و چاره ساز

این همه جهل است و عجز و افتقار

آن همه علم و کمال و اقتدار

این بکل نابودِ صرف، آن بودِ محض

این بخیلِ مطلق و آن جود محض

باللّه این نابود محض است ای عمو

حق نمودش داد، تو بودش مگو

پس بسی دوری است اینجا در میان

کی توان کرد استفاضه این، از آن

کی تو را حاصل شود قرب اِله

با چنین دوری و این رویِ سیاه

ارتباطی در میان باید تو را

تا که امکان قبول آید تو را

رابط تو با حق استعداد تست

در قبول آن شرط استمداد تست

قابلیت گرچه نبود شرط داد

لیک شرط قابل است ان ای عِماد

نیست حد و قید در فعل مَفیض

لیک محدود است حد مُستفیض

این دعا ربط مَفیض و قابل است

واسطه در انفعال از فاعل است

این دعا باشد لِسان حال تو

گرچه در صورت بود از قال تو

این دعای تو صفای باطن است

گرچه ظاهر زان دعا، این گفتن است

کاشف از معنی است اَلفاظ ای عمو

حاکی از احوال تست این گفتگو

گر بود کشف و حکایت راستی

بی‌شک از این لفظ، معنی یافتی

چونکه این ربط و صفا آمد تو را

از دعا حاجت، روا آمد تو را

چون تو این ربط و صفا را یافتی

هم اجابت، هم دعا را یافتی

بود این عهدِ تو در روزِ اَلست

عهد او با تو اجابت بوده است

عهد کردی خویش را قربان کنی

در ره او ترک جسم و جان کنی

در رضای او کنی خود را عدم

در وفای او شوی ثابت قدم

هستیِ خود را بکل نافی شوی

صاف از این صافی و ناصافی شوی

آن کنی بهرش که می‌بایست کرد

خویش را بی‌چشم و گوش و دست کرد

چون نمودی آنچه را می‌بایدت

بی شکی آن قرب، حاصل آیدت

چون تَقرّب یافتی در بزم دوست

چشم و گوش و منطق و دست تو، اوست

زین تَقرّب حاصل آید کام تو

اوج گیرد بخت خوش فرجام تو

چون شدی از جام وصلش جرعه نوش

رفت این هستیّ و خودبینی و هوش

دلبر جانی، در آغوشت شود

چون شدی بی‌گوش، او گوشت شود

در رهش افتاد چون دستت زکار

می‌شود آن دستِ کاریّ تو، یار

هم شود او دیدۀ بینای تو

و آن زبان مُذلق گویای تو

در هوایش چون شدی بی مُدّعا

او زبان تو شود وقت دعا

چون زبان داعی تو شد خدا

از اجابت می‌شود آن کی جدا

چونکه حق از خود، سؤال و کَد کند

پس سؤال خویش را چون رد کند

این مقام عاشق است ای راهرو

در حلول و اتحاد اینجا مرو

در حقیقت این معانی قُرب اوست

نی زمانی و مکانی قُرب اوست

نکتۀ باریک است آنرا نیک یاب

دل مکن بد از خیال ناصواب

سرّ این معنی نگنجد در سخن

ور به پهنای فلک باشد دهن

اللّه اللّه درگذر از این بیان

مِنه طاش اللُبّ قدکَلَّ اللسان

و آنچه دریابی بقدر فهم تست

ورنه آن بیرون ز فکر و وهم تست

این دعای تو از آن شد ردِّ باب

که نکردی در وفای او شتاب

آخر و پایان ندارد این کلام

سوی شهر چین و شاه چین خَرام

بازگو از پیک شاهنشاه چین

و ز پیام پیر دل آگاه چین