ناصر بجه‌ای » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

همه لطف و همه صفایی تو

همه مهر و همه وفایی تو

دم به دم چون بتان فردوسی

حسن بر حسن می‌فزایی تو

قدسیانت ز عرش می‌گویند

صورت رحمت خدایی تو

از خجالت فرو شود خورشید

از سر کوی چون برآیی تو

صد هزار آفتاب جلوه دهد

گر ز رخ پرده برگشایی تو

نوبت سلطنت بزن کامروز

بر بتان جمله پادشایی تو

به وفا کز وفا مگردان روی

تا نگویند بی‌وفایی تو

بی‌تو آشفته شد دل ناصر

آخر ای جان من کجایی تو