تا غم عشق خیمه زد در دل هوشیار من
کوس رحیل میزند قافله قرار من
حاصل روزگار من نقد حیات بود و شد
در سر کار عشق او حاصل روزگار من
چون به کرشمه خم دهد طره بیقرار را
صبح قرار بر کند از دل بیقرار من