نورس دماوندی » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - قصیده ی گلشن اقبال

رسید عید که مشاطه ی جمال بهار

کشد جمیله ی گل را نقاب از رخسار

بنان نامیه مانی صفت به صفحه ی باغ

به خط سبزه گشاید زمردین پرگار

زعطر سایی مشاطگان بزم چمن

شود تبسم گل عطسه ی دماغ بهار

برهمنان صنم خانه ی فرنگ چمن

به سر نهند کلاه فرنگی از گل نار

شود زمعجزه مردم فریب اهل نظر

به نقش نامیه ارژنگ نام های بهار

چمن چو جوش عرق بر عذار ماه وشان

شود محیط گهر از تقاطر امطار

به هند نغمه طرازی غزل سرای چمن

شود ز خرمی گل هزاری گلزار

ز جوش خون لطافت نبات را به عراق

شود به رنگ رگ گل زبان نشتر خار

دگر زنشو و نمای بهار طبع مرا

شکفت غنچه ی مطلع زگلبن گفتار

صبا به موجب فرمان شهریار بهار

گرفت سان قزلباش لاله در گلزار

زفیض نشو و نما باز در فضای چمن

به سر نهاد نهال از شکوفه کج دستار

برآمد از کف اعجاز در سوی کف برگ

به جلوه ی ید بیضا ز آستین چنار

شکفت در صدف از اقتضای نشو و نما

به رنگ غنچه ی نسرین لئالی شهوار

زانبساط چو گلهای آتشین چمن

شکفت غنچه ی منقار مرغ آتش خوار

به بزم جلوه ی حوری و شان خلد چمن

نسیم غالیه سا شد سحاب کوثر بار

گرفت مصر چمن را عبیر پیراهن

زعطر سایی سنبل به جعد عنبر بار

در این بهار که در موج خیز لاله و گل

چمن چو شهپر طاووس شد زنقش و نگار

به ذوق مرغ چمن در هوای شاهد گل

پرد زفرق به بال علاقه ام دستار

به گوش هوش بهار از زبان نشو و نما

چنان نمود حدیث شکفتگی اظهار

که در خزان عقاب از تبسم نمکین

شکفت و داد گل بوسه غنچه لب یار

زسبزه موج هوا نقشبند قوس قزح

به نفخه غنچه ی گل نافه ی غزال بهار

کشیده است چمن طرح عالم بالا

که از شکوفه سپهر ثوابت است اشجار

در این زمانه ی روشندلی که چون خورشید

به روز خلقش سرمایه رنگ و بوی بهار

فروغ جبهه فطرت صفی قلی خان است

که هست مهر و مهش عکس طره ی زرنار

کسی که داد جلا دل به صیقل مهرش

زمین ز سایه ی او می شود تجلی زار

نمود پرتو اقبال تا ز مطلع غیب

ز فیض صبح دویم شد زمانه برخوردار

از این توجه ثانی همای اقبالش

هرات را در دولت گشود بر رخسار

اگر به یاد خمیرش نهال پیرایند

چو نخل شمع دهد تا ابد تجلی بار

فلک به قلزم قدرش به آن صدف ماند

که دارد از مه و خورشید گوهر شهوار

غبار موکب او چون سواد خط بتان

کنایه ای است ز کحل الجواهر اوجار

شود چو نایره ی قهر او محیط افروز

چو تار شمع شود موج مستعد شرار

شکوه حلمش اگر غرقه آورد به خمیر

شود تموج سیلاب چون رگ کهسار

ز لطف گوهر او یاد اگر کند دل خصم

شود چو آب گهر صاف باطنش زغبار

به زیر زین زر او بهار تمثالی است

که هست برگ گلش نعل و یاسمن مسمار

پری شمایل و کیهان نورد و گردون سر

قوی قوایم و خارا سم و سبک رفتار

شراره ای که ز نعل سُمَش هوا گیرد

زند فلک چو گل آفتاب بود ستار

ز حرف شوخی او چون رقم طراز شوم

به روی صفحه شود نقطه اختر سیار

سپهر غاشیه بر دوش در جلوداری است

به فرصتی که شود خان جم شکوه سوار

در آن مصاف که از حمله ی جهان سوزش

به جای اشک شود چشم دشمن آتشبار

ز رنگ خصم شود زرفشان خدنگ نگاه

ز خون کشته شود راک ناله بسته نگار

کند زحمله ی شمشیر بر ق جوهر او

برای حفظ بدن تیغ را سر کهسار

ز زخم های سنانش برآوردند افغان

کمان و ترکش اعدا چو چنگ و موسیقار

زهی ستوده صفاتی که وصف اخلاقت

برد زآینه ی دل چو صبح وصل غبار

زفیض خلق تو گردد گشاده عقده ی دل

به رنگ غنچه ز موج نسیم و لطف بهار

توان ز روی تو روشن چراغ دولت کرد

که چهره ی تو دهد عرض مطلع انوار

ادا کنند مسلسل بزرگ تا کوچک

ثنای عهد تو را در دوگاه لیل و نهار

چو سرو در چمن اقتدار خویش ببال

که جاه را به جلال تو باشد استظهار

مخالفان تو سرگشته تر زپرگارند

گرفته است به مرکز چو حق محض قرار

هلال دولت و اقبال توست روز افزون

زمهر تربیت اشه فایض الانوار

سپهر منزلتا در مراتب اخلاص

نظیر نیست مرا چون عدیل در اشعار

در این زمانه ی دون پرور خسیس نواز

شکسته خاطر من همچو رنگ بر رخسار

ز بس که گشته پریشان دماغ سوخته ام

دهد عبیر گریبان غنچه ام آزار

تو را چه کرده ام از جمله انتخاب امروز

مرا به رغم مخالف ز خاک غم بردار

بس است قصه بیا اختصار کن نورس

دمید صبح اجابت کف دعا را بردار

همیشه تا که بود بر سواد نقطه ی خاک

مدار سنجی گردون نیلگون پرگار

بهار حشمت و جاه تو بی خزان دایم

رخت به گلشن دولت گل همیشه بهار