نورس دماوندی » قصاید » شمارهٔ ۸ - در مدح پادشاه

مسند آرای فلک مهد کشد چون حمل

روز بالش کند افتد شب ناقص به خلل

کم به تدریج شود گرد ظلام از رخ روز

همچو زنگار کز آیینه زداید صیقل

رود از روز به تحلیل شب غالیه فام

همچو مشکی که به کافور کسی سازد حل

روز را قدر چو خورشید شود او ج پذیر

کار شب همچو مه کاسته گردد مختل

هر چه نگذاخت(؟) زشب روز کند جذب خویش

روز و شب چو شکر و شیر نماید به مثل

شب چو گردد ز تبه کاری خود محو قصور

لاجرم روز کند دست تطاول الهول

فیلسوفانه به اظهار دقایق هر دم

رومی روز کند زنگی شب را مهزل

رقم روز رسد باز به امضای کمال

شب ناقص دهد از دست چو فرمان عمل

باز گردید رسا حلّه ی اسبترق روز

باز شد کسوت عباسی مستعمل

باز شد عنبر شبها گهر افروز بهار

باز شد عقده ی روز از ید بیضا منحل

باز وقت است که بر زلف عروسان بهار

شانه سازی کند از موج صبا در جدول

انبساطی است در این فصل که فیض اثرش

گل تفصیل زند بر سرحرف مجمل

بس که اجزای جهان محو ید بیضا شد

منشی خط شعاعی شد میل از مکحل

بس که اسرار نهان فاش شد از فیض بهار

گل تعبیر شکفت از رگ خواب مخمل

شوخی نامیه شد قافله سالار بهار

می زند لاله و گل جوش زکوهان جمل

بس که از فیض هوا محو رطوبت شده نار

می دهد رشحه ی فواره دخان از مشعل

بس که از جوش صفا محو تجلی شده آب

قبه ی نور کند جلوه حباب جدول

نیست مستبعد اگر از اثر نشو و نما

سنبل خط دمد از چهره ی عزی و هبل

تا شفق پوش شد از لاله جهان می آید

چون رگ گل به نظر نشتر زنبور عسل

همچو گلزار خلیل از اثر نامیه شد

غیرت سنبل و گل دود و شرار از منقل

بس که اجزای چمن مشرق انوار صفا است

مد طغرای تجلی است خطوط جدول

بس که از لطف هوا گشت جهان رشک جنان

غیرت کاکل غلمان شده دود مشعل

رنگ بر روی گل از شوق چو نکهت رقاص

کوهسار از اثر نامیه در رقص جمل

حبذا خامه ی تقریب که بر لوح ادا

کرد چون مانی اندیشه ی من طرح غزل

از به رخساره و لب مصحف ناطق به مثل

مد بسم الله گیسوی تو وحی منزل

شبنم شرم گلت گوهر دریای حیا

نقطه ی خال لبت مردمک چشم امل

شکل ابروی تو شایسته ی این تشبیه است

مانده بر آینه ی حسن تو حیران صیقل

شادی روی تو آیا چه کند با نگهم

شد چو بر حسن غمت چشم تمنا احول

دور آن سرو قد وسنبل تابیده ی زلف

زد به دل افعی غم حلقه چو نخل صندل

کی به تدبیر زاغیار شوم شیرین کام

که به صد حیله مرارت نرود از حنظل

سینه مجروح و الف بر تن و تیغم بر سر

چون نی کلک چها می کشم از بخت دغل

داد بر باد چو گل هجر تو اجزای مرا

تا به حدی که جدایی کند از دیده سبل

تاختی بستی و خستی و به خاک افکندی

آخر اندیشه کن از عدل شهنشاه اجل

صاحب دور سیلمان که به اعجاز کرم

قطره دریا کشد از فیض نوالش به بغل

آن شهنشاه که شد مضرب شاد روانش

ساحت ملک ابد عرصه ی اقلیم ازل

از نهیبش دل مریخ شود خون چو انار

خنجرش چنبر نه چرخ شکافد چو بصل

از خدیوی که به یک جنبش ابروی عنان

طی چو اندیشه کند رخش تو این هفت کتل

خرقه پوش فلکت صوفی و تاجش خورشید

مشتری بنده و در گاه و زحل عبد اقل

باز از لطف تو شد بر غرض ابواب فتوح

تنگ از جود تو شد عرصه ی طاقت به امل

دستگاه از جاه تو پامال عدم

خاندان غرض از موهبتت مستاصل

بندد از لطف تو خار از گل فردوس کمر

گردد از سهم تو دندانه ی دم تیغ اجل

مرشد رای تو را جوهر فعال مرید

عامل قهر تو را حادثه یک فرد عمل

حسن تدبیر تو از چهره گشاید چو نقاب

می پرد رنگ ز رخساره عقل اول

همچو آیینه ی رایت به صلاح جمهور

شد پذیرای عطایت صور مستقبل

برهمن نام تو هر که به صنم خانه برد

از پی سجده ات افتند بر او لات وهبل

نیست ممکن که نظیر تو مصور گردد

وهم هر چند کند دیده ی خود را احول

حصر جودت نتوان کرد پی حفظ حساب

گر محاسب کند اطباق فلک پرخردل

همچو خورشید که شد ماهی آثار نجوم

دولت و دین تو شد ناسخ ادیان و دول

صبح را پیش خمیرت چه فروغ و چه ضیا

پیش حکم تو قضا را چه تصرف چه محل

نیش تا قبضه اش از موج هوا خرد شود

خصم اگر با تو شود تیغ به میدان جدل

جان ایجاد به تشریف تو نازان باشد

کی شود بر تن جان جامه ی لطف تو بدل

منتظم کار دو عالم ز جهانداری توست

محو از انصاف تو شد خط خطایا و زلل

از بهار چمن خلق و نسیم نفست

وا شود غنچه صفت عقده ی مالاینحل

آسمان سیر سمندی که تویی راکب آن

گشته نقش سم او شمسه ی ایوان زحل

آن پریزاد که از کزلک بال شوخی

محواز صفحه ی ایجاد کند حرف کسل

آنکه در جستن اگر سایه به خاک اندازد

بخت خوابیده ی دشمن جهد از خواب اجل

هر عنان گردش آن شعله ی اندیشه گداز

پیچش ناف دهد کون و مکان را چو بصل

شعله خوغالیه بو آینه تن مهر لقا

ماه سم زهره جبین باد روش کوه کفل

باد پایی است کز اقبال سیلمان دارد

سم او زیر نگین ملک ابد تا به ازل

پیش سیرش که ره ازمنه را طی کرده اوست

ماضی اصلا متمیز نشد از مستقبل

پادشاها به تو عرضی است من غمزده را

ای که هر مشکلی از لطف تو می گردد حل

همچو آب گهر از بخت حصاری شده ام

تنگدستی چو نگین بس که مرا کرده قبل

گر چه دارد ید طولا هنرم در هر کار

می کند دست مرا کوتهی دوران شل

رفته ام بس که زسرگشتگی بخت زدست

مانده از بارش ابر مژه پایم به وحل

لطف در پرده ات از آب گهر داد نشان

کاش بی پرده کشم شاهد لطفت به بغل

در جنابت چو مرا واسطه قرآن شده است

کرده ام جزم که ایمن شده کارم زخلل

مصحفم بر کف و تعویذ هنر بربازو

فرض عین است که کارم نگذاری مهمل

گرشوی مشتری گوهرم ای بحرعطا

افکند پایه ی من سایه بر ایوان زحل

به دعا دست برآر از غم دل دست بدار

نورس از دست مده حاصل ماقل ودل

تا مرایای کواکب نپذیرد زنگار

تا برآیینه ی چرخ است مه نو صیقل

باد تحویل به بیت الشرف اقبالت

تا شرفخانه ی خورشید بود برج حمل