فارس کلکم که به میدان فکر
گوی سخن برد به چوگان فکر
در تک و تاز از پی تمهید راز
بست به جمازه ی همت جهاز
ناقه ی فکرت به دیار سخن
گشت چو شبرنگ قلم قطره زن
بست جرس از دل فکرت نواز
همچو عرب بر جمل عرض راز
گفت که فوجی ز سواد عرب
طالب مطلب به دیار طلب
بهر تجارت ز مقام حجاز
نغمه ی قانون سفر کرده ساز
صحبد می مهر صفت قطره زن
مرحله پیما همه سوی یمن
شام که طاووس ریاض سپهر
باز از این غمکده برداشت مهر
زاغ سیه چتر شب تیره فام
بال گشود از طرف ملک شام
یوسف زرین علم آفتاب
در چه مغرب چوعلم زد بر آب
خیل ظلم برد شبیخون روز
ساخت نگون رایت گیتی فروز
چهره ی این یوسف بیضا لقب
شد سیه از سیلی اخوان شب
بود شبی ظلمت او عمر کاه
تیره و آشفته چو گیسوی آه
تیره شبی مرمر شمع حیات
خیره از او چشم و دل کاینات
گوهر روز از شبه ی شب سیاه
گم شده در ظلمت او جزع ماه
دیده ی آن قافله عاری زنور
از ره مقصود فتادند دور
شور فکن صوت جرس هر طرف
ناقه زمستی آورده کف
قافله مضطر پی تحقیق راه
با دلی از غم شده چون شب سیاه
گرم تکاپو همه در کوه و دشت
چون زقضا پاسی از آن شب گذشت
باز زشب بازی دور سپهر
لعبت گله گشت فروزان چو مهر
پرتو مه گشت چو گیتی فروز
قافله را شد شب دیجور روز
یافته شد راهی ازآفت سلیم
راست به آیین خط مستقیم
محو تجلی به تفرج نگاه
چون قدری طی شد از آن سمت راه
روضه ای آمد به نظر چون سپهر
همچو قنادیل در او ماه و مهر
بارگهی چون فلک آراسته
باج تجمل ز ارم خواسته
فرش حریم درش این نه حجاب
خشت بنای حرمش زآفتاب
تربتی آراسته با احترام
شرع سخا را شده بیت الحرام
گنبدش آن روز که بنیاد شد
صاحب دل سینه ی ایجاد شد
زهره و مه شمع شبستان او
فسر فلک طایر بستان او
غنچه صفت مجمره ها پرشمیم
غالیه گردان حریمش نسیم
سر زده از مجمره های بخور
کاکل غلمان و سر زلف حور
هر طرف افروخته شمع و چراغ
همچو گل لاله به اطراف باغ
قافله یکسر پی سامان کار
بر در آن روضه گشودند بار
بود درآن قافله پیری خبیر
گرد جهان گشته چو چرخ اثیر
گفت که این کعبه ی اهل صفا است
مقبره حاتم دریا عطاست
شمه ی ایوان سخا گستری
گوهر عمان عطا پروری
یوسف موسی کف کنعان جود
گوهر ارزنده ی بحر وجود
کار کرم یافته از وی نظام
غرقه ی بحر نعمش خاص و عام
بوالهوسی آن سخنان کردگوش
از دل او خاست چو دریا خروش
بهر طمع پای تمنا گشود
گرم طلب در حرمش جا نمود
بود به گرمی زسر امتحان
شعله ی جواله به کامش زبان
گفت که ای رونق بازار جود
سرو خرامنده ی گلزار جود
نشاه ی صهبای فتوت ز تو
تازگی باغ سخاوت ز تو
قافله ی ما همه مهمان تو
منتظر مائده از خوان تو
رخش کرم باز سبک تاز کن
قافله را مائده ای ساز کن
روزی یک شام به مهمان فرست
آنچه دلم خواسته است آن فرست
این سخنش چون به زبان راه یافت
خادمی آزرده به نزدش شتافت
گفت که آن ناقه ی گردن شکوه
آنکه سبق داشت به هیکل ز کوه
بی سببش رنج عجب راه یافت
روی خود از راه به یک بار تافت
گفت که رو سرکنش از تن جدا
اطعمه ای ساز به اطعام ما
ناقه ی معلول چو چندی طپید
عاقبتش کار به بسمل کشید
گشت چو آراسته گسترده خوان
داد صلا بر همه ی کاروان
پس زره طعنه کفایت زنان
شد سوی سالار نبی طی روان
گفت که ای حاتم والا گهر
نوش تورا چاشنی نیشتر
این چو عطا بود سخا گستری
رفت مدار تو به افسونگری
چند زنی از گهر ای بحر دم
چون صدف از کیسه ی خود کن کرم
مال کسان مایه ی احسان توست
ناقه ی من مائده ی خوان توست
اوهمه شب طعنه زنان تا سحر
از نفسش روضه محیط شرر
صبح به جمازه ی چرخ دورنگ
بست ز خورشید چو زرینه رنگ
قافله جستند سراسیمه وار
یک سره بر ناقه کشیدند بار
صاحب جمازه ز غم بیسگون
کرده روان از مژه ها سیل خون
از اثر حادثه زیبق قرار
با دلی آشفته تر از زلف یار
چون قدری لب به تضرع گشود
کوکب بخشش ز افق رخ نمود
دید که از یک طرفی ز آن مکان
خاست غباری به خط کهکشان
قافله حیرت زده که این گرد چیست
رهزن اگر نیست در این دشت کیست
چون که زهم گشت پریشان غبار
بود به جمازه جوانی سوار
از رخش انوار سعادت عیان
برکفش از رخش سخاوت عنان
از خم برقع رخ او جلوه گر
چون گل خورشید ز جیب سحر
بسته چو ابرو ز بیاض جبین
بر مه او هاله ی خط عنبرین
داشت بر آن ناقه جمالش ز دور
بارقه ی شمع تجلی ز طور
تازه جوانی به شکوه تمام
بر کفش از ناقه ی دیگر زمام
ناقه نغری چو عروس طراز
قبه ی نه چرخ بر او چون جهاز
هر نظری واله و مفتون او
ناقه ی لیلی شده مجنون او
بار بر آن ناقه ی زرین مهار
از همه جنس اطعمه ی بی شمار
ماه پری چهره شتابان ز راه
گشت روان جانب آن بارگاه
بر در آن شمع شبستان جود
طوف کنان لب به ستایش گشود
بر گل تر از مژه شبنم فشان
عقد پرن ریختی از فرقدان
برسمن از نرگس تر ژاله باد
ماهش ازآن ژاله ثریا نگار
گشت به لب نقش طراز درش
ساخت نثار از مژه ها گوهرش
گشت چو فارغ ز زیارت جوان
ساخت قدم رنجه سوی کاروان
هر طرف آراسته خوانی نهاد
قافله را مائده خاص داد
چون به سخن لهجه ی ماه عرب
عرض گهر داد به یاقوت لب
گفت گل گشن خاتم منم
گوهری از مخزن حاتم منم
دوش چنین گفت به خوابم پدر
کای فرح خاطر و نور بصر
صورت خوش جلوه ی آیینه ام
خاص ترین گوهر گنجینه ام
دوش ز اعراب به حکم قضا
قافله ای شد نمک خوان مرا
یک سره چون بهر سرانجام کار
بار گشودند به صحن مزار
شخصی از آن قافله ی نیک پی
کرد سوی تربت من راه طی
بود پی طعنه سراپا زبان
کرد سوالی ز ره امتحان
کای ز کرم گشته به عالم علم
یافت نظام از تو چو کار کرم
ما همه مهمان و تو مهمان نواز
طالب قوتی ز تو قوم حجاز
من پی مهمانی اهل طلب
وام نمودم شتری زان عرب
خیز کنون عزم ره آغاز کن
قافله را مائده ای ساز کن
باشتری کوه تن و راهوار
جانب آن قافله شو رهسپار
عذر مرا خواسته پیش آر خوان
ناقه به اعرابی مضطر رسان
زود برو ناقه به دستش سپار
کز غم بار است دلش زیر بار
مردم آن قافله راز این سخن
گشت چو آتشکده دل در بدن
مردم آن مجمع و سالار بار
یکسره جستند ز جا چون شرار
از صدف دیده بر عرض گهر
بر در آن رو ضه نهادند سر
صاحب جمازه ز غم سینه ریش
عذر طلب گشت ز تقصیر خویش
قطره زنان جانب آن بارگاه
قطره فشان از مژه ی عذرخواه
گفت که ای شمه ی ایوان جود
وی گل سیراب گلستان جود
ابر کفت را دُر شهسوار یار
گلشن جود تو مبرا زخار
عفو چو شد عافیت لطف و عطا
بگذر اگر هست خطایی مرا
ای شده از باده ی امساک مست
عبرت خود گیر از آن بت پرست
چون به سخا دست ارادت گشاد
همت او عرض کرامات داد
ظاهرش از جود چو ممتاز شد
باطن او مظهر اعجاز شد
نورس اگر سالک صاحب دلی
با همه عسرت به کرم مایلی