نورس دماوندی » قطعات و مثنویات » ۳۱.تقریر در خطاب

همایون منظرا والاجنابا

فلک قدرا فروزان آفتابا

در این عصر از اقاصی تا ادانی

تو را باشد مسلم قدر دانی

ز خود چون آفتابی گرم بازار

محرک همتت را نیست در کار

ز هر اسباب مستغنی است ذاتت

سبب لازم نخواهد التفاتت

مرا از خدمتت با سعی بسیار

کجا مانع شود انکار اغیار

زپستی ها شنیدم کوی اغبر

کند منع ضیای بدر انور

تو مشنو حرف مانع از ره دید

که از مانع سیه شد روی خورشید

نگوید کس که جنس رایگانم

بدست آورده ای اقبال جانم

نه از مغروری کج ماجرایی است

برای مطلبی این خود ستایی است

به صورت گرچه من کم دستگاهم

به دارالملک معنی پادشاهم

مپرس از حسن طرح خامه ی من

کز او باغ ارم شد ناله ی من

به شان درک و فهم لایزالی

به حسن خط و طبع و فکر عالی

به هفت اقلیم اکنون چون معنی نیست

از این افکار اگر داری بگو کیست

مجو در شهر بند احتمالات

چو من مجموعه ی چندین کمالات

سخن ظاهر کند حال سخنور

ادا کرد این سخن دانای اکبر

ولیکن آنچه ما را اصل دعوی است

همین باشد که ناقص ز ما نیست

اگر لطف سخن بسیار عام است

به هر دعوی مرا حجت تمام است

چو مطلق سازد از طرحی عنان را

کشد شبدیز کلکم خسروان را

اگر رستم اگر افراسیاب است

از این مشکین بلارگ در حساب است

نه ابتر شد شهنشه نامدی من

نه الکن شد زبان خامه ی من

کنم ایران لفظ و معنی آباد

چو کیخسرو به این شبرنگ بهزاد

نی کلکم که تقریر است کیشش

چو زنبور است تو ام نوش و نیشش

زشهدش گوش نوش آباد معنی است

زنیشش جان محیط زهر افعی است

به صد اسراف شهدش کم نیاید

علاج زخمش از مرهم نیاید

کسی گر کم نویسد نامه ی من

بود در زیر بار خامه ی من

نمی بندند بر نقصان خود دل

بود در زیر بار خامه ی من

نمی بندند بر نقصان خود دل

به کامل گر کنند اقبال کامل

مرا بر دل اگر حاسد زند نیش

کند ظاهر قصور فطرت خویش

چو هر گلزار بی خار و خسی نیست

در این گفتار منظورم کسی نیست

نماید ناقص از شوریده رایی

به این صید حرم تیغ آزمایی

چو خار آن کس که دارد خوگی ها

از او گل می کند بی مایگی ها

ز خست هر که با من گشت کم زن

خجالت از حیا من می کشم من

فضولان کرده انداز کج نوایی

زبان ناقوس کافرما جرایی

زگرد کفر بادا بر سم خاک

به جز یزدان اگر دارم ز کس باک

خیانی که از من بی هراسند

عجب بی دیده ی کس ناشناسند

مرا تیغ زبان چون آه مظلوم

گشاید ملک هندو کشور روم

کند خاموشی من فتح کشور

بود اندیشه ام در عرض لشکر

تغافل بر سپاهم شد قراول

بود در قلعه بندی ها تجاهل

به طعن رهزنان رسم و آداب

سنانی خامه ام باشد سیه تاب

چو شاهین قلم معنی شکار است

به دست جرات من ذوالفقار است

مرا همت چو قدر عشق عالی است

کمال من ز استغنای حالی است

اگر در وضع من باشد قصوری

بود تقصیرش از اقبال دوری

تو ای کامل نصاب سر مراتب

مرا مپسند با نقصان مصاحب

به این نقصم چون جرم ماه مگذار

مرا چون آفتاب از مهر بردار

شود نورس به اقبالت گرامی

چو هر نقصان او یابد تمامی

الهی تا به حکم داور پاک

چو جام مهر گردد طاس افلاک

تو را محکوم حکم این مهره ی گل

به مهرت گرم هر گرمابه ی دل