مر از دستگاه معنی بکر
به همت گرم شد هنگامه ی فکر
ز حمامی به چندین تازه رویی
زبان خامه دار و شسته گویی
چه حمام آبروی عالم خاک
صفا پرورتر از مرآت ادراک
زطوبی قامتان حور بنیاد
بهشت آیین حریمی کوثر آباد
در آن دارالصفای صبح سیما
به خورشیدی زند سرسنگ سودا
ز حرفش صفحه تا فیض آشنا شد
قلم فواره ی جوش صفا شد
ز رنگین جام ها چون چتر کاووس
هوایش موج خیز بال طاووس
به پیش پدر جامش همچو خورشید
زمین از دور بوسد جام جمشید
کند خلق جهان را گرم و چالاک
چو بحر رحمت از آلودگی پاک
زشرم این بنای خلد منظر
نباشد دور اگر رضوان شود تر
چنانش دیگ خون گرمی زند جوش
که خوبان را کشد عریان در آغوش
ز من صد مژده جان عاشقان را
نماید عرض بی مانع بتان را
عیان از عکس خوبان سمن بر
هزاران آفتاب از صبح مرمر
حیاضش حسن معنی را مظاهر
ز آبش راز دل چون موج ظاهر
سواد حوضها آیینه ی حور
در اوساق بتان فواره ی نور
ز لعل جان فزای تازه رویان
لبالب قلتین از آب حیوان
کشد هر موج آب بحر صفا پوش
هزاران خرمن گل را در آغوش
ز مشکین کاکل سرکش نهالان
حبابش نافه ی چینی غزالان
ز نور طلعت هر غیرت حور
تماشا در رکاب شعله ی طور
در آب جدول از خوبان دلجو
شناور ماهی تمثال ابرو
به سیمین صفحه ی اندام خوبان
عرق تصویر مروارید غلطان
محیط آب گوهر جویبارش
لطافت موج زن از آبشارش
بهار رنگ و بوی هشت گلشن
بود نقشی از این قصر مثمن
ز حو نان خلوتش چون روضه ی حور
فروزان گنبدش چون قبه ی نور
نگارین قبه اش با چرخ همدوش
چو دل بر خوان حسن آن قبه سر پوش
زتصویرات شوخ دلربایش
پری زاری است هر خلوت سرایش
شد از وصل بتان از خویشتن فرد
زمینش زین سبب قالب تهی کرد
زداید هر دم آن گنجینه ی حسن
غبار از خاطر آیینه ی حسن
زطوفان صفا چون بحر سیماب
زکیفیت سواد عالم آب
ز چاه یوسف آبادان زمینش
جهان حسن در زیر نگینش
چو فیض نور خورشید جهانگیر
جهانی را به گرمی کرده تسخیر
تمنا واله ی حسن تمامش
خلایق مستفیض از فیض عامش
کسی که داده در گیتی نشانه
چنین لشکر کش صاحب خزانه
از آن شد مظهر والا مکانی
که دارد بانی از اقبال خانی
بهین فهرست دیوان ایالت
مهین دارای اقلیم جلالت
کز این مسند نشین صدر اجلال
فروزان آفتاب اوج اقبال
بساط افروز بزم کامکاری
اساس آرای کاخ استواری
بهارستان گلزار مروت
فلک پیمای معراج فتوت
محیط معدلت دریای انصاف
سپهر موهبت خورشید الطاف
همایون طایر اوج سعادت
فروزان اختر برج رشادت
محیط فطرت و بحر فضایل
عظیم القدر سارو خان عادل
به فطرت قبله گاه هوشمندان
به دانش مرجع مشکل پسندان
جبینش مطلع حسن الهی
وجودش مطرح الطاف شاهی
بهشت از دفتر خلقش حسابی
سپهر از قلزم قدرش حبابی
خیالش گل فروز حسن معنی است
خمیرش چهره پرداز تجلی است
سنانش عقد پروین می گشاید
خدنگش حرف از لب می رباید
زخلقش دودگیر عطر سنبل
ز لطفش خار می گردد رگ گل
رخش سازد چراغ کشته روشن
شکوهش چرخ را دارد فروتن
خطابش کوه را از پا در آرد
نهیبش گرد از دریا برآرد
زعدلش حرف کسری زیبق گوش
ز جودش قصه ی حاتم فراموش
به الطافش همایون فال آمال
ز انصافش جهانی فارغ البال
سپهر معدلت را آفتاب است
دراقلیم سخا مالک رقاب است
تمنا سیر چشم از امتنانش
فتوت آیتی نازل به شانش
هموش را نسیم جان فزایی است
شکستش را خواص مومیایی است
به برهانش مقرر حل مشکل
ز حدسش مطلب بالقوه حاصل
چو در شهر فرح بخش دماوند
ز لطف شامل و فضل خداوند
به حمامی که وصفش گشت مذکور
خراب آباد دلها ساخت معمور
ز فیضش ملک و ملت آبرو یافت
غبار غم ز خاطر شست و شو یافت
به شکرش عالمی رطب اللسان شد
از این گرمی جهانی کامران شد
به آیینی که با تن ربط جان است
به من از دانش خود مهربان است
به دولت کام دل بادش میسر
که با من باشداز من مهربان تر
زمهرش چون مخمر شد گل من
کند چون عشق تعمیر دل من
چرا در عشق او صادق نباشم
چرا بر عالمی فایق نباشم