نورس دماوندی » متفرقات » شمارهٔ ۵۰

به خواب آن طره ی زلف معنبر بود در دستم

چو سر برداشتم دامان محشر بود در دستم

شبی در خواب دیدم غنچه ی لب های می گونش

چو نرگس تا گشودم چشم ساغر بود در دستم