فتحعلی‌شاه » مثنویات » شماره ۳ (مثنوی-غزل)

ای باد صبا اگر توانی

با پرده‌نشین گلم نهانی

بر گوی که گفت بنده خاقان

ای دلشده از فراق جانان

داد از ستم جداییت داد

از دوری تو فغان و فریاد

ای وای که زارم از فراقت

آزرده ز درد اشتیاقت

ای دلبر مه رخ خجسته

ای مرهم خاطر شکسته

آید چو شب وصال یادم

فریاد برآید از نهادم

از بس که ز فرقت تو زارم

شب‌هاست فغان و ناله کارم

ای مایه زندگانی من

ای همدم و یار جانی من

آن چشم که دیده تو دیده است

اکنون ز جداییت سفید است

آن رو که به پات هر دمی سود

آن دست جعد‌هات بگشود

بشکست جدایی تو رنگش

کرده است غم تو زیر سنگش

آن لب که مدام بر لبت بود

یا بر سر سیب غبغبت بود

تبخاله زد از غم فراقت

در تاب شده ز اشتیاقت

ای آفت جسم و جان خاقان

ای فتنه روزگار و دوران

کی‌ می‌شود ای مه قصب پوش

قد تو کشم چو جان در آغوش

کی می‌شود آن رخ نکو را

هم زلف سیاه مشک بو را

بینم ز پی نظاره کردن

چون طوق در آورم به گردن

ای مه رخ دلبر ختایی

دانای رموز آشنایی

قربان دو چشم شوخ مستت

از پای فتاده‌ام ز دستت

ای دلبر بی‌قرینه من

ای مرهم داغ سینه من

دور از تو چو خون دل گشایم

این تازه غزل همی‌سرایم

کآباد بود مبارک اباد

کآنجاست بهشت فیض بنیاد

مرغش همگی تذرو و قمری

سروش همگی‌ست سرو آزاد

گل‌ها همه یاسمین و مریم

وآدم همه گلرخان و تو شاد

جانش همه جان و جان شیرین

بادش همه روح و روح فرهاد

آبش همه نوش جان و ما را

یا رب که مدام نوش جان باد