فتحعلی‌شاه » مثنویات » شماره ۱

یکی زد طعنه بر مجنون دل‌ریش

که تا کی می‌زنی بر دل ز غم نیش

جوابش داد کای از عشق جاری

ز دلداری نخوردی زخم‌کاری

خدنگی بر دلت نامد ز شستی

نیفتادی ز پا از دست دستی

نکردی در بیابان روز شب‌ها

ندیدی در تن خود تاب تب‌ها

چو من هرگز نکردی خاره بالین

چو من خوابت نیامد خواب شیرین

چو مجنون با دل غمگین پرخون

نگشتی روز و شب بر کوه هامون

همانا شور شیرین بر سرت نیست

حدیث عشق لیلی باورت نیست

بگفتا گو برایم کیست لیلی

که بی‌او نیست خاطر را تسلی

بگفتا آن که چشمش فتنه‌خیز است

از این شوریده دانم در گریز است

بگفتا آن که بالایش بلایی‌ست

چو من صد مبتلایش مبتلایی‌ست

به رخ از خال مشکین دانه دارد

پی مرغ دلم دیوانه دارد

به طرف رو کمندی دام دل‌ها

به لب قندی چه قند کام دل‌ها

رخش گلبرگ اما تازه و تر

دهانش حقه اما پر ز گوهر

ذقن باشد حجاب لجه نور

دهان کان نمک یا پسته شور

کفل گویی ز سیم تاب میدان

سرینش خمیر از مایه جان

میان مویی که آن هم در میان نیست

شکم جسمی که آن هم کم ز جان نیست

چه گویم زآن دهان قند مکرر

مکرر گفتمش من تنگ شکر

بود چشمش چو ترک مست جان‌گیر

که از آن رو به دست اوست شمشیر

مرا جان بر لب آمد از فراقش

دلم خون است دائم زاشتیاقش

چنان از درد شرح قصه کردش

دل ناصح به درد آمد ز دردش

تو خاقان گر به دل داری غم خویش

به چشم خویشتن داری نم خویش

مدامت گریه باید پیشه باشد

نه از حرف کست اندیشه باشد