ز هجرانش منال ای دل چو دانی
فلک را نیست غیر از کینه آیین
کند با مهربانان کینهورزی
سپهر جور پرور از ره کین
ستاید مهره را بر لعل رخشان
فزاید خاک را بر نافه چین
ز هجر مهر چندانش گدازد
که سازد خوار مه را نزد پروین
ز جورش از گدایی شهسواری
فتد بر خاک ره از خانه زین
گلی کز وصل او شد بلبلی شاد
به آن گلبن نماید راه گلچین
جفا بنگر که از باد خزانی
به گلشن خار سازد روی نسرین
چو خندان کبک بیند چرخ دردم
کند از سینه او پنجه رنگین
به بیدادش دلیل این بس که دائم
ز شکر تلخ سازد کام شیرین