فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۱۱۴

آخر بکن ای سنگدل شرم از خدای خویشتن

تا کی کنی بیگانگی با آشنای خویشتن

گه با رقیب و سگ بود ای مه تو را غم خود بگو

این‌ها بود بود از بهر تو یا از برای خویشتن

یک شب به کویت آمدم صیدت شدم همچون سگت

در عشقبازی دیده‌ام آخر سزای خویشتن

کردی ز حد افزون جفا گر باورت ناید بیا

پیش من و از من شنو شرح جفای خویشتن

جز در دل و در دیده‌ام منشین خدا را ای صنم

هر جا روی جانا بدان البته جای خویشتن

زاین سان که بی‌رحمانه‌ام خواهی بکشتن من کنون

گریم به حال زار خود گیرم عزای خویشتن

بنمای روی خویش را یک دم به خاقان و بکن

این عاشق شوریده را جانا فدای خویشتن