دل را بگیر از دست من خواهی چو کردن بسملم
ریزی چو خونم از جفا باری به دست آور دلم
بیرون نخواهد شد ز دل مهر توام ای ماهرو
مهر تو شد آمیخته ای ماه با آب و گلم
سر مینهم بر پای تو میرم بر آن بالای تو
آیی اگر روزی ز مهر ای ماه اندر منزلم
مجنون صفت خود کو به کو سرگشته میگردم که من
بر طلعت لیلیوشی از جان و از دل مایلم
خاقان نشست آن دلربا بیمدعی در بر مرا
بگشود آخر عقدهها از کار های مشکلم