دل در بند غم افتاده را آزاد میکردم
به امید وصالت خاطر خود شاد میکردم
به روز حشر اگر میدیدمت فریاد میکردم
به پیش دادگر از دست جورت داد میکردم
رهایی دادش از هجران شیرین کاشکی من هم
روان خود نثار تیشه فرهاد میکردم
کجا میشد ز هجرانت شب و روزم چنین یکسان
شب هجر تو را گر روز وصلت یاد میکردم
گر آن لیلی صنم خاقان گذر کردی بر این وادی
یقین ویرانه مجنون ز نو آباد میکردم