دوش جان شکوه به من از دل شیدا میکرد
آن چه در پرده نهان بود هویدا میکرد
جا زمانی که غمت در دل شیدا میکرد
کاشکی تیر تو در سینه ما جا میکرد
نرگس مست تو از یک نگهی در عالم
فتنهها از قد موزون تو برپا میکرد
دل شوریده من نعرهزنان میآید
خویش را در دو جهان بهر تو رسوا میکرد
چشم فتان تو با جان من زار کند
آن چه یوسف به دل زار زلیخا میکرد
معجز پیر مغان بود که در میکدهها
ساقی از ساغر صهبا ید بیضا میکرد
بود آزاد به گلزار به صد افغان باز
مزع دل حلقه دام تو تمنا میکرد
شانه زلف تو گر شحنه طراران بود
یک جهان دل به خم زلف تو پیدا میکرد
تا ملامت نکند در غم او خاقان را
کاش ناصح رخش از دور تماشا میکرد