عقل سرگشته که چون فکر وصال تو کند
چشم باید که تماشای جمال تو کند
پای طوبی و دل کوثر و در دامن حور
خرم آن دل که در آن روز خیال تو کند
ملک هندو ختن و تبت و ماچین و چگل
همه یک بار فدای خط و خال تو کند
به ز میراث پدر بلکه ز شیر مادر
دین و دل داده و جان نیز حلال تو کند
عقل باور نکند غیر خداوند دگر
مانی ارزنده شود نقش مثال تو کند
ذره در پیش تو چون جلوه تواند کردن
مهر را همچو سها جاه و جلال تو کند
آن که در دایره هجر تو سرگردان است
همچو خاقان به جهان فکر وصال تو کند