حافظ حسن تو از خویش دمی غافل شد
در همه دیده و دل مهر تو را منزل شد
عارضت چون کف موسی به جهان جلوه نمود
حسن خوبان همه چون شعبدهها باطل شد
شکر لله که پس از محنت هجران آخر
دیده را روشنی از خاک درت حاصل شد
جان من رحم که بیداد تو از حد بگذشت
یک جهانی به سر کوی تو دل زایل شد
خرد از دردکشان میطلبی ای ناصح
پیر میخانه ما بین که چه سان حاصل شد
ای طبیب از من بیمار حزین دست بدار
سر و کارم به دل افتاد و دگر مشکل شد
از جفاهای تو از بس که ز مژگان خون ریخت
خاک کوی تو ز خوناب سرشکم گل شد
جرم دل چیست که در چاه زنخدان افتاد
همچو هاروت نگونسار چه بابل شد
گوهر از کان سخن ریخت چو خاقان به جهان
هر که از جام لب لعل تو لایعقل شد